گناه من نيست که بعد از < تو > . < او > آمد تقسير قوانين دستوري است
مترسک به گندم گفت :
تو گواه باش من را برای ترساندن آفریدند ولی من تشنه ی عشق پرنده ای بودم که سهمش از من گرسنگی بود...
وقتي هستي من تو احساس پروازم
برا رسيدن به تو... بدون عشق باز هست
بذار در گوشت بگم واسه ي من عشق تويي
بيا شبا ستاره ي آسمونو بشمريم
قلبم با قلبت درگير شدم
برا با تو بودن با القاعده درگير شدم
هرکاري گفتي که کردم برات
فرهاد شدم بيستونم کندم برات
شيطونياتم دوست دارم آتيشپاره
بذار قربون اون چشلت شم که آتيش داره
بيا غمو بذاريمش پشت سر و بعد قدم زنزن بريم پشت ابرا
ميخوام شب و روزم باتو سپري شن
تو که ميدوني ميميرم برات
چشماي منتظر به پيچ جاده دلهره هاي دل پاک و ساده ، پنجره ي باز و غروب پاييز نم نم بارون تو خيابون خيس .
ياد تو هر تنگ غروب تو قلب من ميکوبه سهم من از با تو بودن غم تلخ غروبه ، غروب هميشه واسه من نشوني از تو بوده برام يه يادگاريه جز اون چيزي نمونده...
چشماي منتظر به پيچ جاده دلهره هاي دل پاک و ساده پنجره ي باز و غروب پاييز نم نم بارون تو خيابون خيس .
ياد تو هر تنگ غروب تو قلب من ميکوبه سهم من از با تو بودن غم تلخ غروبه ، غروب هميشه واسه من نشوني از تو بوده برام يه يادگاريه جز اون چيزي نمونده...
تو ذهن کوچه هاي آشنايي پرشده از پاييز تن طلايي تو نيستي و وجودم و گرفته شاخه ي خشک پيچک تنهايي!
تو ذهن کوچه هاي آشنايي پرشده از پاييز تن طلايي تو نيستي و وجودم و گرفته شاخه ي خشک پيچک تنهايي!
غروب هميشه واسه من نشوني از تو بوده برام يه يادگاريه جز اون چيزي نمونده...